نامه های مامان

خدایا!

خدایا! به اندازه آسمانت دیروز آرزو داشتم و میخواستم دست اتفاق رو بگیرم تا نیفتد اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد باز من زندگی خواهم کرد چون تو میخواهی!!!!!!!!!! ...
30 مهر 1391

لااحساس

وروزها ازپی هم میگذرند احساس میکنم که قلبم سر ...شده..دیگه هیچ احساسی درمورد بچه ندارم... وقتی بچه ای میبینم..یا....کسی ازبچه حرف میزند... بی تفاوت شده ام... مثل دندانی که سرشده وبه نسبت به هر دست کاری وهردردی بی حسه... قلبم هم ...سر شده... پ ن: یه روزدیگه ازروزهای خدا گذشت..روزی که گذشت روزخیلی سعی کردم خونسرد باشم و درکنارهمسرم خوش باشیم..روزبه روزحس میکنم بیشتر دارم بهش وابسته میشم.. خدایا ممنونم که درکنار همسرم خوشبختم...ازتوممنونم ...
29 مهر 1391

[عنوان ندارد]

سلام ای خدای آینه ها...خدای پروانه ها... ای رحیم خطابخش...ای نهایت لطافت به خودت قسم دوستت دارمم ....من محبت های تورافراموش نکرده ونخواهم کرد... دوست دارم تسلیم درگاه توباشم....خدایا..میدونم درلحظه ومرگ وقیامت نه مال ونه فرزند نه پدر مادر...هیچکس به دادم نمیرسن... بخودت قسم  واسه این دنیای زود گذر نیست که دلم بچه میخواد...واسه این نیست که غریزه ای که هرزنی داره روارضا کنم....نه....واسه این میخوام بچه دارشم که ازخودم یه باقیات الصالحات به جا بذارم...میخوام وقتی دارم میمیرم ومیام پیشت....کسی ازخودم به جا گذاشته باشم که عبادتتو وستایشتوکنه ...عمل صالح انجام بده..تا پیش درگاه تو...تواون دنیا سرفراز باشم ولی ندادی هم ندادی ....بازهم ...
26 مهر 1391

انتظار....وانتظار

خدایا.... من آن سپید جامه سپیدار قد کشیده ام که دستهای من از شوق لمس تو سبز می شوند و شعر من با نام خوب تو .... مي نويسم تنها به ياد تو و براي تو...خدای خوبم ..... مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار، به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر ... مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرین انتظار را به من آموخت به راستي كه انتظار چه زيباست ... چه زيباست آن چشماني كه هر روز چشم به راه  مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق بتپد. نمیدنم آخرکار... کسی من چشم به راه را ......مادرصدامیزند؟یانه؟ ...
23 مهر 1391

سلامی دوباره

ای خدای خوب....ای مهربان همیشگی سلام حالت چطوره....؟ بنده خوبی برات هستم یا نه؟...دوسم داری یانه؟ بهم فکرمیکنی یانه؟ خدایا! ای عزیزدوست داشتنی! این مدت که همسری آزادم گداشته بود که نت داشته باشم دیدی که خودم زیاد نمیومدم...چون حالشووحوصلش نبود نمیدونم چرا!!!؟؟ ...وروزها ازپی هم میگذره و۱۰ روزی به پایان مهرمونده...دوباررفتیم تهران ولی جواب آزمایش حاضرنبود خوب چه میشه کرد..انتظار چاشنی زندگی منه..نباشه زندگیم چیزی کم داره ودوستان وبلاگیم : آبجی شنلی که وب هاشوبست ورفت..بدون اینکه بهم بگه..کاش بهم سربزنه.. و..... امروز روز انتقال جنین فریده ست...(نی نی ومامی)..خدایا بهش کمک کن خیلی اذیت شده...توبه حق علمدارکربلا ناامیدش نکن..بذا...
20 مهر 1391

کمکم کن

  از خدا بخواه دری را به رویت باز کند و به تو کمک کند . از او بخواه یک تغییر معجزه آسایی را برایت انجام دهد که فقط از دست او برمی آید و او اینکار را می کند .این شعر دو بیتی را از بر کردم زینت القلوب...             ای خالق خلق راهنمائی بفرست.                              ای رازق رزق درگشائی بفرست...            کار من بیکس و کار گره در گره است .                             رحمی بکن و گره گشائی بفرست... ...
19 مهر 1391

یونسی درشکم ماهی

و ذوالنون (یونس) را به یاد بیاور، آنگاه که خشمناک از میان  قوم  خود رفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمیگیریم؟ سپس در تاریکیها  صدا  زد: «هیچ خدایی جز تو نیست، تو منزه هستی و من از ستمکارانم.»ما دعایش را مستجاب کردیم و او را از  اندوه  نجات بخشیدیم و   مومنان  را اینچنین نجات می دهیم. انبیاء/ 88- 87 قصه  یونس را میخوانم و  تعجب  میکنم. آدم ها واقعاً عجیبند. حتی وقتی پیامبرند، باز هم عجیبند باورم نمیشود. یعنی یونس با تو  قهر  کرد؟ یعنی از تو  دلخور  شد و رفت؟ از تو  فرار  کرد؟ رفت کجا؟ با آن کشتی کجا میخواست برود؟ جایی که تو نباشی؟ شاید یادش رفته بود که تو همه جا هستی، چه در کشتی، چه در دریا و چه در  شکم  ماهی. یونس از پیامبران بود. چون به...
10 مهر 1391

به نام او..

به نام خدایی که می داند بنده اویم حال آنکه من فراموش کرده ام او خدای من است ... به نام خدایی که بی نیاز از من است و مرا به سوی خویش می خواند حال آنکه من محتاج اویم و هرگز صدایش نمی کنم .. به نام خدایی که نخوانده اجابتم می کند ، حال آنکه او بارها مرا خوانده و دعوتش را بی پاسخ گذاشته ام ... به نام خدایی که با من آنچنان از سر عشق است که گویا جز من بنده ای ندارد ، حال آنکه من با او آنچنان از سر قهرم که گویا هزاران خدا جز او می شناسم ... به نام خدایی که مرا با تمام حقارتم بزرگ میدارد حال آنکه من لجوجانه چشمهایم را بر عظمتش بسته ام و چیزی نمی بینم ... به نام خدایی که در همه وقت یار من است ، حال آنکه من تا گره کارم گشوده میشود دیگر فراموشش می...
8 مهر 1391

گم کرده

گم کرده ام رانمی یابم هرچه درمیان فایل های کامپیوترمیگردم...پیدایش نمی کنم درمیان کانال های تی وی درمیان انبوه کتاب ها ومجله ها نیست که نیست پس کجایی گم کرده من؟؟؟؟؟
8 مهر 1391

[عنوان ندارد]

دلم یک پرس شعرمیخواهد وکنارش یک نوشابه تگری ازجنس موسیقی خدا و لم بدهم روی تخت چلوکبابی ته باغ وبخورم ...وبخورم....بخورم...   ...
8 مهر 1391